لوگوس در یونان باستان قبل از آن‌که عقل یا منطق باشد، شیوه‌ای برای قابل‌ فهم‌ کردن واقعیت بود؛ یعنی امکانی که جهان بتواند به زبان درآید. در هومر، لوگوس هنوز مفهوم فلسفی ندارد و صرفاً گفتار سنجیده در برابر میتوس شاعرانه است.

لوکوس

در هراکلیتوس، لوگوس به‌عنوان قاعده‌ای که تغییر را قابل‌ درک می‌سازد بدل می‌شود.

با پارمنیدس، لوگوس به ابزار تمایزگذاری هستی و نیستی تبدیل می‌شود. او با تکیه بر ضرورت منطقی، تغییر، کثرت و زمان را نفی می‌کند. این نقطه آغاز جدایی عقل و تجربه حسی است.

در سنت آتنی، لوگوس وارد عرصه عمومی می‌شود. در دادگاه و سیاست، لوگوس یعنی استدلال قابل‌ارائه به دیگران. حقیقت دیگر صرفاً آنتولوجیکال نیست، بلکه وابسته به اقناع جمعی می‌شود.

افلاطون سعی می‌کند لوگوس را از این بحران نجات دهد. اما این کار به قیمت بی‌اعتبار کردن تجربه روزمره و نظر اکثریت تمام می‌شود.

در نهایت ارسطو، لوگوس را به توانایی ساماندهی استدلالی تجربه بازمی‌گرداند، بدون نفی کامل حس یا تغییر.

لوگوس در یونان باستان نه یک مفهوم واحد، بلکه محل کشمکش میان عقل، زبان و واقعیت است.

 

انجیل یوحنا ۱:۱:
در ابتدا لوگوس بود، و لوگوس نزد خدا بود، و لوگوس خدا بود.
یوحنا ۱:۱۴:
و لوگوس جسد شد و در میان ما ساکن گشت.